داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

 

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

 

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

 

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

 

خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…

 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…

 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…

 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…

 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر

شعری به فرشته داد.شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و

شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و

دهانش مزه عشق گرفت.

 

خدا گفت: دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود!

زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود، زمین برایش كوچك است و

فرشته ای كه مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ می شود.

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻧﻰ ﺟﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﻰﺍﺵ ﺁﺑﻠﻪ ﻯﺳﺨﺘﻰ ﻛﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺴﺘﺮﻯ ﺷﺪ. ﻧﺎﻣﺰﺩ ﻭﻯ ﺑﻪ ﻋﻴﺎﺩﺗﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﻳﺶ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺟﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻟﻴﺪ... ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺯﻥ ﺷﺪﺕ ﻛﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﻮﺷﺎﻧﺪ. ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻋﺼﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻴﺎﺩﺕ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺟﺸﻢ ﻣﻴﻨﺎﻟﻴﺪ. ﻣﻮﻋﺪ ﻋﺮﻭﺳﻰ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﺯﻥ ﻧﻜﺮﺍﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﺑﻠﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺍﺯ ﺷﻜﻞ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻛﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻴﻜﻔﺘﻨﺪ ﺟﻪ ﺧﻮﺏ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﺎﺯﻳﺒﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﻛﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﺑﺎﺷﺪ! ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺯﻥ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ

ﻣﺮﺩ ﻋﺼﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻛﺸﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻛﻔﺖ ﻣﻦ ﻛﺎﺭﻯ ﺟﺰ ﺷﺮﻁ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻡ...


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

 

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

 

ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد !!!

کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: نومیدی و افسردگی است .

 

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.

 

اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است ..


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد.

یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.

زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد.

از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود،زندانیان به مرگ طبیعی می مردند.

 

امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.

آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

 

«در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند»

 

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.

با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

 

 

*چقدر در زندگی خود و اطرافیان خود را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟* 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.

در راه برگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟

دوستش پاسخ داد: «آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند.»

شرح حکایت

بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری ایجاد انگیزه کنید.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



شکار میمون زنده بخاطر چابکی و سرعت عمل جانور بسیار مشکل است. یکی از روشهای شکار میمون در آفریقا این است که شکارچی به محل اقامت میمونها می رود و بدون توجه به آنها در سوراخ کوچکی در یک سنگ بزرگ مقداری خوراکی می ریزد و دور می شود میمونهای گرسنه و کنجکاو دستشان را به درون سوراخ می برند و خوراکیها را در مشت خود می ریزند اما دهانه سوراخ کوچکتر از آن است که مشت میمون از آن خارج شود. میمون وحشت زده می شود و تقلا می کند تا خسته شود

 

 اما هرگز مشت بسته خود را باز نمی کند تا رها شود..!!!!

ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته میمون است، تقلا می کند و بی تاب می شود و روی یک مسئله قفل می شود در حالی که چاره در رها کردن و آزادی از قید و بندهای ذهن است.....

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام میگوید: روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد وروحانی باشد انسان ارزشمندی است. اما وقتی دردوره ای که دانشگاه تهران بودم با شخصیت های با فضیلت روبروشدم فهمیدم که در خارج از قم

ودراشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود.

پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد نیز انسان ارزشمند وجود دارد. پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و نژاد ومذهب و رنگ نمیشناسد. زیرا در پایان سفرآمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم, موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار میشد و برایشان من که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم میگرفتند و.. ...

برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم امد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است, اوگفت وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم ماندم تا بر گردی و وقتی از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجرخواهد داد.

و او در جواب گفت: من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانیت معتقدم


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

 

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

 

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

 

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

 

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

 

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!! 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46643 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396